به هر علتی

که در حال ناشاد باشی

و احساس کنی ناموفقی، وقت آن است

که از گذشته درس بگیری یا برای آینده برنامه‌ریزی کنی.

 

« فقط دو چیز میتواند لذت حال را از تو دریغ کند: افکار منفی درباره گذشته، یا داشتن افکار منفی درباره آینده »

پیرمرد پیشنهاد کرد: « شاید بهتر باشد اول به این بیندیشی، که درباره گذشته چه فکر میکنی. »

پیرمرد قول داد که بعد به آینده بپردازد.

مرد جوان گفت: « پس، هر وقت متوجه شدم چیزی مانع لذت بردن از حال و داشتن اوقات خوب میشود، وقت آن است که به گذشته نگاه کنم و از آن درس بگیرم. »

پیرمرد پاسخ داد: « بلی »

او تأیید کرد که: « وقت یادگیری، هنگامی است که میخواهد حال از گذشته بهتر شود. »

« هنگامی که احساس ناامیدی میکنی، یا فکر منفی درباره گذشته در ذهن داری که حال را خراب میکند، درست زمانی است که باید به گذشته نگاه کنی و از آن درس بگیری. »

جوان پرسید: « چرا این زمان خوبی برای آموختن است، در حالی که فکر منفی در سر دارم؟ »

« پس، چگونه میآموزم؟ »

پیرمرد پاسخ داد: « بهترین را به نظر من این است که از خودت سه سؤال بکنی. باید تا حد امکان آرام و واقعبین باشی. »

« در گذشته چه اتفاقی افتاد؟ »

« از این اتفاق چه درسی گرفتم؟ »

« حالا، چه کار متفاوتی باید انجام دهم؟ »

جوان گفت: « بنابراین درباره اشتباهی که از تو سرزده فکر میکنی، تا بتوانی در حال همان کارها را به صورت متفاوتی انجام دهی. »

بله، زیاد به خودت سخت نگیر. به خاطر داشته باش که در زندگی بهترین کاری که میدانستی، انجام دادی. اگر حالا بهتر از گذشته بدانی، میتوانی آنرا بهتر انجام دهی. »

پیرمرد گفت: « کمتری بلی، خوبیاش این است که هر چه بیشتر از گذشته درس بگیری، افسوس میخوری. و بیشتر اوقات در زمان حال خواهی بود. »

 

قبل از ترک محل، جوان چند یادداشت دیگر نیز برداشت:

 

ببین چه اتفاقی در گذشته رخ داده است

درس ارزشمندی از آن بگیر

از آنچه آموخته‌ای برای بهبود حال استفاده کن

نمی‌توانی گذشته را تغییر دهی، اما می‌توانی از آن درس بگیری

هنگامی که در شرایطی مانند گذشته قرار گرفتی کارها را به گونه‌ای متفاوت انجام خواهی داد

و از « حال »ی موفق‌تر لذت خواهی برد

 

روز بعد جوان در مسیر کارش، به آنچه پیرمرد گفته بود میاندیشید.

آن روز، او به سختی کوشید در لحظه حال باقی بماند، و به دنبال فرصتی میگشت تا بتواند از گذشته درس بگیرد.

هنگامی که همان شخص قبلی باز هم در انجام وظایفی که به عهده داشت، کوتاهی کرد جوان درباره مسئله‌اش با وی صحبت کرد. ابتدا به نظر میرسید که آن همکار در مقابل درخواستهای جوان مقاومت میکند. اما هنگامی که دیدار آنها پایان یافت، او از این که جوان با او به روشی احترامآمیز صحبت کرده، شاد بود و دریافت که به انجام صحیح کار نیاز دارد. حتی گفت که همین امر را در نظر داشته است.

روابط جوان و همکارش بهبود یافت. در نتیجه، رئیس به جوان مسئولیتهای تازهای داد، و او ترفیع یافت.

 در زندگی شخصی، روابط او با زن جوان بهبود یافت و اوقات بیشتری را با هم سپری کردند، این روابط برای هردوی آنها اهمیت یافته بود.

برای مدتی، او ترقی کرد. با توجه به نیازهای روزافزونی که زمانه و موقعیت جدید او طلب میکرد، او کمکم دریافت که موفق بودن در همه زمینهها امری دشوار است. اما اغلب اوقات نفس عمیقی میکشید و بر لحظه حال تمرکز میکرد، این عمل کمک بزرگی برای او بود.

اما هر روز که سر کار میآمد، با کارهای بیشتری روبهرو میشد که باید انجام میداد.

او برای کارهای روزانهاش برنامهای نداشت و نمیدانست که ابتدا از کجا شروع کند. پریدن از پروژه خودش به کار دیگر موجب میشد وقت زیادی صرف کارهای نه چندان مهم کند، در حالیكه به برخی کارهای مهم توجه نمیکرد.

چندی نگذشت که پروژهها از کنترلش خارج شدند. هنگامی که رئیس با او روبهرو شد، جوان فقط توانست با حرکت دستهایش نشان دهد که انبوهی از کارها بر سرش ریخته و وقت کمی برای انجام آنها دارد.

رئیس از این متعجب بود که چهطور جوان را ترفیع داده است.

نا اميد و نامطمئن از آنكه چه كار كند، جوان بازهم به ديدار دوستش، پيرمرد رفت.------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

برنامه‌ريزي

پيرمرد پرسيد: « حالت چطور است؟ »

جوان خنده تلخي كرد و گفت: « گاهي خوبم، گاهي چندان حالم خوب نيست. »

سپس به صحبت درباه مسائلش پرداخت.

جوان گفت: « نمي‌فهمم، كاملاً در لحظه حال هستم. مردم عقيده دارند كه بسيار عميق بر كارم، تمركز دارم. كوشش مي‌كنم گذشته را ترسيم كنم، بدون آنكه افسوس آنرا بخورم از آنچه آموخته‌ام استفاده مي‌كنم، و حالا كارها را بهتر انجام مي‌دهم. اما هنوز قادر به انجام همه كارها نيستم، شايد اين شغل براي من خيلي بزرگ است. »پيرمرد سري تكان داد و گفت: « در حال حاضر ممكن است چنين باشد، اما چيزي كه هنوز كشف نكرده‌اي يكي از عناصر بودن در حال است. »

« بله تو از گذشته درس مي‌گيري، و از اين درس‌ها براي بهبود حال استفاده مي‌كني. و با بودن در حال، احساس مي‌كني كه همه پيرامونت را به خوبي مي‌بيني و در آن مؤثر و مفيد هستي، بنابراين رسيدن در حال پيشرفت بزرگي هست، اما آنچه هنوز به دست نياورده‌اي، اهميت عنصر سوم – آينده – است. »

جوان گفت: « اما هنگاميكه خيلي زياد در آينده زندگي مي‌كنم، مضطرب مي‌شوم. »

مي‌دانم كه وقتي دارم به داشتن خانه‌اي فكر مي‌كنم كه دلم مي‌خواهد داشته باشم، يا رسيدن به ترفيعي كه انتظار دارم به من بدهند، يا بودن در كنار خانواده‌اي كه مي‌خواهم داشته باشم، در زمان حال نيستم، و احساس گم‌گشتگي مي‌كنم. »

پيرمرد گفت: « گرچه بودن در آينده عاقلانه نيست و دليل آن هم دچار شدن به اندوه و اضطراب است، اما برنامه‌ريزي براي آينده مهم است.

تنها راهي كه مي‌توانيم آينده را بهتر از حال بسازيم، برنامه‌ريزي كردن براي آينده است نه تكيه كردن به شانس. چون حتي اگر بخت و اقبال هم با تو يار باشد، ممكن است ناگهان از دست برود و موجب بروز مسائل عميق‌تري شود و مسائل جديدي پيش رويت قرار دهد. بنابراين نمي‌تواني بر شانس تكيه كني. ولي برنامه‌ريزي براي آينده، ترس و عدم اطمينان را كاهش مي‌دهد. زيرا به كمك برنامه‌ريزي، مي‌تواني فعالانه گام‌هايي به سوي آينده‌اي موفق برداري و هر لحظه آگاه باشي كه چه كار مي‌كني و چرا. »

مرد جوان گفت: « بنابراين، با برنامه‌ريزي براي آينده، مي‌توانم كامل‌تر در زمان حال باشم. »

بلي، مي‌تواني اينطور فكر كني:

كسي نمي‌تواند آينده را پيش‌بيني يا كنترل كند.

به هر حال، هر چه براي آنچه مي‌خواهي در آينده اتفاق بيفتد

برنامه‌ريزي كني

در زمان حال

اضطراب كمتري خواهي داشت.

و آينده بيشتر برايت شناخته خواهد شد.

 

پيرمرد ادامه داد: « عدم برنامه‌ريزي، هم در كار و هم در زندگي بيشترين دليل براي دست نيافتن به روياها و اهداف ماست. »

جوان پرسيد: « پس چه وقت بايد براي آينده برنامه‌ريزي كنم؟ »

پيرمرد گفت: « هر وقت كه به فكرت رسيد آينده را بهتر از آينده بسازي. »

جوان پرسيد: « آيا راهي كه پيدا مي‌كني، بهترين راه اين كار است؟ »

پيرمرد پيشنهاد كرد: با فكر كردن درباره اين سه چيز:

« يك آينده شگفت‌انگيز چگونه بايد باشد؟ »

« برنامه من براي وقوع چنين آينده‌اي چيست؟ »

« امروز چه كار كنم تا وقوع آن را تضمين كنم؟ »

« هر چه تصويري كه از آينده ترسيم مي‌كني واقع‌بينانه‌تر باشد و دست يافتن به آن را ممكن بداني، برنامه‌ريزي براي رسيدن به آن آسان‌تر مي‌شود.

به محض تنظيم برنامه بايد آماده باشي كه با كسب تجارب و اطلاعات بيشتر در برنامه‌ات تجديد نظر كني، به نحوي كه برنامه واقع‌بينانه‌تر شود. مسئله مهم، اين است كه هر روز كاري انجام دهي حتي اگر فكر كني كاري كوچك است تا كمي به وقوع آينده دلخواهت كمك كند. »

جوان نوشت:

تصويري از آنچه مي‌خواهيد آينده به آن شبيه باشد،

ترسيم كنيد.

براي وقوع چنين آينده‌اي، واقع‌بينانه برنامه‌ريزي كنيد.

در زمان حال

طبق نقشه خود عمل كنيد.

 

برقی در چشمان جوان درخشید، « این حقیقتی است که اگر برنامه‌ریزی نداشته باشم و در جریان کار اهداف را تعیین کنم، چنانچه در آینده با مساًلی روبه‌رو شوم، راهم را گم خواهم کرد. به احتمال قوی وقتم را صرف کارهای کم اهمیت می‌کنم و وقت کمی به مسایل مهم و قابل  توجه اختصاص می‌دهم. دارم متوجه می‌شوم چرا اغلب احساس می‌کنم که سرم شلوغ است و وقت سر خاراندن ندارم. من ابتدا وقتی برای برنامه‌ریزی در نظر نمی‌گیرم تا بعد به کارم بپردازم. »

مرد پیشنهاد کرد: « می‌توانی اینطور فکر کنی که زمان حال سه پایه مهم دارد که دوربینی گران قیمت روی آن سوار شده است: زیستن در زمان حال؛ درس گرفتن از گذشته؛ و برنامه‌ریزی برای آینده. اگر یکی از این سه پایه را برداری، دوربین سقوط می‌کند. اما تا هنگامی‌که هر سه پایه از آن پشتیبانی می‌کنند، به خوبی کار می‌کند. زندگی تو هم چنین حالتی دارد. »

 

 

« در هر صورت، اگر در زمان حال نباشی، نمی‌فهمی چه حوادثی رخ می‌دهد. اگر از گذشته درسی نگرفته باشی، برای برنامه‌ریزی آینده آماده نیستی، و اگر برای آینده برنامه‌ای نداشته باشی، ناامید می‌شوی. »

« هنگامی‌که کار یا زندگی را بر اساس حال، گذشته و آینده متعادل کنی تصویر روشن‌تری به دست می‌آوری، و در مقابل وقایعی که رخ می‌دهند، بهتر می‌توانی واکنش نشان دهی. »

جوان با تمرکز بر مطالبی که پیرمرد به او گفته بود و با هیجان و دیدی روشن به کار خود بازگشت.

هر روز صبح، پیشاپیش برای آن روز برنامه‌ای تهیه می‌کرد که می‌دانست در رسیدن به اهدافش کمک بزرگی به او خواهد کرد، اما در عین حال به حد کافی انعطاف‌پذیر بود تا بتواند با حوادث غیره منتظره برخورد کند، او برای هر هفته هدفی تعیین کرد، و به همین ترتیب در هر ماه، هدفی داشت.

پیش از ملاقات‌ها، هدفش را به خوبی مرور می‌کرد.هنگامی که مهلتی به او داده می‌شد، برنامه‌ای می‌نوشت که در آن، زمان هر کاری مشخص شده بود. در حین جلسه، کاملاً بر آنچه در شرف وقوع بود، تمرکز می‌کرد. او شنید که یکی از افراد حاضر در جلسه می‌گوید که بانکدارن معتقدند هزینه گزاف بخش تحقیقات و توسعه باید دست کم به مدت یک سال حذف شود. زیرا این امر می‌تواند به فوریت مقادیر گزافی پول صرفه‌جویی کند. بسیاری از حضار جلسه فکر می‌کردند که این توصیه‌ای مفید است.

در هر صورت، یک زن شروع به صحبت کرد و گفت که با این عمل، درد واقعی درمان نمی‌شود. او دقیقاً مطلبی را گفت که جوان به آن فکر می‌کرد.

جوان لب به سخن گشود: « شاید مسئله واقعی ما این باشدکه محصول جدید ما به خوبی محصول رقیبمان نیست. اگر بودجه تحقیقات و توسعه را حذف کنید، در حال حاضر پول زیادی صرفه‌جویی می‌شود. اما اگر سرمایه‌گذاری نکنیم و برای آینده محصولات بهتری تولید ننماییم، ممکن است در عرض چند سال شرکت در خطر ورشکستگی و حذف از بازار رقابت قرار گیرد. »

نظرهای او همهمه‌ای درمیان جمع به پا کرد و بحث‌های زیادی برانگیخت. نزدیک به پایان هفته، با پشتیبانی رئیس‌اش، جوان گزارشی تهیه کرد که در آن انتظارات مردم از محصول جدید منعکس شده بود. او در همین حال که شروع به شرح چگونگی محصولات جدید کرد، تصویری از آنچه که شرکت باید در آینده به آن شبیه باشد، ارائه داد.

طی ماه‌های بعد، چند نفر دربارۀ محصولات جدیدی که مردم می‌خواستند، اقداماتی انجام دادند. گرچه همۀ محصولات جدید نتوانستند انتظارات مشتریان را برآورده کنند، موفقیت چشمگیر یکی از محصولات، بار دیگر به شرکت روحی تازه دمید.

جوان از این که برنامه‌ریزی برای آینده آموخته بود،  شاکر بود. هم او و هم شرکت از این برنامه‌ریزی بهره‌مند شدند. پس از سال‌ها، جوان مردی شد. او تماسش را با پیرمرد حفظ کرد و پیرمرد از شادی و موفقیت او لذت می‌برد. در هر صورت، یک روز حادثه‌ای اجتناب‌ناپذیر رخ داد.

پیرمرد، مُرد. دیگر نمی‌شد صدای خِرد او را شنید. مرد، میخکوب شده بود. او نمی‌دانست چه باید بکند.

 

مردان و زنان برجسته و دختران و پسرانی که در باشگاه پیرمرد عضویت داشتند، مراسم تشییع جنازۀ او را برگذار کردند.بسیاری از آنها داستان‌های شگفت‌انگیزی دربارۀ پیرمرد می‌گفتند. به نظر می‌رسید که او به عدۀ بی‌شماری کمک کرده است. مرد همچنان که نشسته بود و گوش می‌داد، دریافت که پیرمرد انسانی فوق‌العاده بوده است. او برای بسیاری از افراد « زندگی متفاوتی » ایجاد کرده بود.

مرد حیران بود، « چه کنم تا مانند پیرمرد باشم و بتوانم به دیگران کمک کنم؟ » در جستجوی پاسخ، به جوار محلی رفت که در کودکی ایام شادی را در آنجا سپری کرده بود.

سال‌ها قبل، والدین او از آنجا رفته بودند و او فقط مواقعی برای ملاقات با پیرمرد به آنجا رفته بود.

حالا خانۀ پیرمرد خالی بود، بر سر در آن تابلویی آویخته بود که بر روی آن عبارت « برای فروش » به چشم می‌خورد. او به سایبان چشم دوخت، پیرمرد دوست داشت غروب‌هایش را آنجا سپری کند.

به سمت سایبان رفت و روی صندلی راحتی نشست، اما نگران بود که صندلی پیرمرد در هم بشکند. در حـالی‌که به پشــتی چوبی صندلی تکیه داده بود، تنها صدایی که می‌شنید جیر جیر حرکت نوسانی صندلی بود.

به تمام سخنانی که از پیرمرد آموخته بود، فکر می‌کرد. می‌دانست که حـالا می‌تواند اغلب اوقات در زمان حال بماند، به آنچه هم اکنون درست است تمرکز کند، و به آنچه اهمیت داشت توجه نماید. و این امر را فوق‌العاده مفید یافته بود.

هر وقت کاملاً بر کاری که در حال انجامش بود تمرکز می‌کرد، شادتر بود و قطعاً کار بهتری انجام می‌داد. از آنچه از گذشته آموخته بود، برای بهبود حال استفاده می‌کرد. دیگر اشتباهات گذشته را تکرار نمی‌کرد و زیاد هم دچار اشتباه نمی‌شد. برنامه‌ریزی برای آینده را که اغلب به بهبود آینده کمک می‌کند کشف کرده بود. اما هنوز احساس می‌کرد که باید  اینها را با یکدیگر هماهنگ کند، به ویژه حال که دیگر پیرمرد نبود تا از او کمک بگیرد.

چشمانش را بست و به آرامی در صندلی تاب خورد، او بر زمان حال تمرکز کرده بود، احساس آرامش می‌کرد.

به تدریج احساس کرد که پیرمرد نزدیک او نشسته است. گویی او هم آنجا بود. حتی می‌توانست صدای پیرمرد را بشنود که با او مشغول گفتگو است. یک بار دیگر کلمات خردمندانۀ پیرمرد را احساس کرد و گرمای مهربانی او را لمس نمود.

از این تعجب می‌کرد که چرا پیرمرد این همه وقت را صرف کمک به او و دیگران کرده بود تا دربارۀ زمان حال بیاموزند. در زمان خودش، تقاضاهای مهمی از پیرمرد شده بود. چرا وقت خود را صرف این کرده بود تا حال را با دیگران در میان بگذارد، در حالی‌که به جای آن می‌توانست سود زیادی به دست آورد.

مرد همچنان چشمان خود را بسته بود و صندلی تاب می‌خورد. همۀ انرژی خود را روی این پرسش آخر متمرکز کرده بود، به آهستگی، و به تدریج پاسخ شروع کرد به ظاهر شدن.پیرمرد این کارها را کرده بود، زیرا هدفی داشت که بسیار فراتر از منافع شخصی بود.

 

 هدف او از اینکه صبح‌های زود بیدار می‌شد، کمک به دیگران برای شاد و موفق شدن آنها بود. در حقیقت، پیرمرد همۀ کارهایش را در جهت رسیدن به این هدف انجام داده بود. آموزش او دربارۀ حال رهبری یـک جلسۀ شرکت، یا صرف اوقات خوبی با خانواده، پیرمرد همیشه کارهایش بـا هدف بود. و این « هدف‌دار » بودن است که حال، گذشته، و آینده را به هم پیوند می‌دهد، و به زندگی معنا می‌بخشد.

مرد چشمانش را باز کرد. خودش است ! این نخی بود که دانه‌های تسبیح را به هم وصل می‌کرد.

مرد دفترچۀ یادداشت خود را بیرون آورد، نوشت:

زیستن در حال، آموختن از گذشته و برنامه‌ریزی برای آینده، فقط اینها نیست.

این فقط هنگامی است که در زمان حال زندگی می‌کنی و به آنچه هم اکنون، در گذشته، یا در آینده اهمیت دارد توجه می‌کنی، همۀ اینها معنی‌دار است.

مرد از نوشتن باز ایستاد و به کلماتی که نوشته بود نگاه کرد. او دربارۀ معنی کلمات فکر کرد.

او دریافت که زندگی با هدف، به معنای دانستن دربارۀ کاری که باید انجام شود نیست، بلکه به این معناست که بدانیم آن کار چرا باید انجام شود.

زندگی و کار با هدف نقشه‌ای برای زندگی نیست، بلکه رویکردی به زندگی روزمره است. معنای آن این است که هر روز از خواب برخیزیم و ببینیم در نتیجۀ کار ما، روز چه معنایی برای ما و دیگران دارد.

او به این نتیجه رسید:

چگونگی عمل شما

به هدف شما بستگی دارد

هنگامی‌که می‌خواهید شاد باشید و موفق‌تر؛

لحظه‌ای است که باید در حال بمانید.

هنگامی‌که می‌خواهید زمان حال بهتر از گذشته باشد؛

وقت آن است که از گذشته درس بگیرید.

هنگامی‌که می‌خواهید آینده

بهتر از زمان حال باشد

وقت آن است که برای آینده برنامه‌ریزی کنید.

هنگامی‌که با هدف

کار و زندگی کنید،

و به آنچه هم اکنون اهمیت دارد توجه کنید

قادرید که رهبری کنید، مدیریت کنید، حمایت نمایید

دوست شوید و عشق بورزید.

 

 

حالا مرد دریافته بود که باید بدون کمک آموزگارش برای آینده برنامه‌ریزی کند. تردید داشت که دانش او به حد کافی رسیده باشد. سپس لبخندی زد، او می‌دانست که پیرمرد می‌گوید:

مرد به حد کافی می‌دانست. به حد کافی داشت. او کافی بود.

برخی افراد « موهبت » را در جوانی دریافت می‌کنند و برخی در میانسالی و عده‌ای هرگز به آن دست نمی‌یابند.

مرد همچنان به تاب خوردن در صندلی متحرک ادامه داد، سپس تصمیم گرفته زمان حال برگردد. او هدف خود را یافته بود. او به دیگران کمک می‌کند تا آنچه را که او آموخته است، کشف کند.

او خود را شاد و موفق احساس کرد، با اندیشه در بارۀ موفقیت، می‌دانست که معنای آن برای افراد مختلف متفاوت است.

موفقیت یعنی داشتن یک زندگی توأم با آرامش؛ انجام خوب وظایف؛ لذت بردن از بودن در کنار دوستان و خانواده؛ گرفتن ترفیع؛ داشتن سلامت و تناسب اندام؛ به دست آوردن پول زیاد؛ یا خیلی ساده، تبدیل شدن به انسانی که می‌تواند به دیگران کمک کند.

با آنچه پیرمرد به او آموخته بود، و آنچه در تجارب خویش موفق به کشف آن شده بود، او به این نتیجه رسید که:

 

موفقیت یعنی تبدیل شدن به کسی

که قادر به « بودن » است

و پیشرفت کردن به سوی

اهداف جهانی.

هر یک از ما معنای موفقیت را برای خود

تعریف می‌کند و تعیین می‌کند که موفقیت چیست

 

مرد می‌دانست که با ابزارهایی آشنا شده است که به کمک آنها می‌تواند هر کسی را شاد و موفق نماید.

او فکر کرد که خیلی ساده است. زمان حال او را تغذیه می‌کرد، تجارب گذشته عصای دستش شده بود و برای آینده‌اش اهداف برنامه‌ریزی شده‌ای در نظر گرفته بود.

او همچنین دریافت که، به دلیل « انسان بودن » همیشه قادر به ماندن در « حال » نیست، گاهی ممکن است رشتۀ کار از دستش خارج شود. اما در این موارد، همیشه قادر است به یاد بیاورد که باید به « حال » برگردد.

زمان حال همیشه پیش رویش قرار دارد، هرگاه بخواهد می‌تواند هدیه‌ای به خودش بدهد. مرد تصمیم گرفت خلاصه‌ای از آنچه را که آموخته است، روی میزش قرار دهد؛ جایی که هر روز بتواند آن را ببیند.

 

موهبت

سه راه برای استفاده از لحظه‌های زمان حال:

در « حال » باش

هنگامی‌که می‌خواهی شاد و موفق باشی

بر آنچه اکنون مهم است تمرکز کن.

از هدفت برای نشان دادن واکنش در برابر

آنچه هم اکنون اهمیت دارد، استفاده کن.

از گذشته درس بگیر

هنگامی‌که می‌خواهی زمان حال بهتر از گذشته باشد

توجه کن که در گذشته چه حوادثی روی داده است.

درس ارزشمندی از آنها بگیر،

کارهای گذشته را به گونه‌ای متفاوت انجام بده.

برای آینده برنامه‌ریزی کن

آنگاه که می‌خواهی آینده بهتر از زمان حال باشد.

برنامه‌ای تهیه کن که رسیدن به هدفت را ممکن کند.

در زمان حال برنامه‌ات را اجرا کن.

 

در سال‌های بعد، مرد بارها و بارها از آموخته‌های خود استفاده کرد. بسته به شرایطی که با آن روبرو می‌شد، هر بار آموخته‌ها را تنظیم می‌کرد. او در انجام وظایفش، بهتر و بهتر شد و چند بار ترفیع مقام یافت.

سرانجام رییس شرکت شد. رییسی که مورد احترام و تحسین اشخاصی بود که او را می‌شناختند.

هنگامی‌که مردم با او بودند، احساس سر زندگی بیشتری می‌کردند. با حضور او، آنها احساس خوبی نسبت به خودشان داشتند.

به نظر می‌رسید که او بهتر از دیگران به سخنان افراد گوش می‌دهد و در حل مسايل دیگران، به آنها کمک می‌کند و پیش از دیگران راه چاره را می‌یابد.

در زندگی خصـوصی، یک خانوادۀ دوست داشتنی بنا کرد، همسر و فرزندان او همان قدر او را دوست داشتند، که او به آنها علاقه‌مند بود.

از بسیاری جهات، او مانند پیرمرد شده بود، که بسیار قابل احترام بود. از مطرح کردن آموخته‌هایش دربارۀ « موهبت » و « حال » با دیگران لذت می‌برد. می‌دانست که بسیاری از مردم داستان را درک می‌کنند و از آن درس می‌گیرند، در حالی‌که عده‌ای دیگر چنین نیستند. البته او دریافت که مسئولیت زندگی آنها به عهدۀ خودشان است.

 

یک روزصبح، گروهی از کارمندان تازه استخدام شده در دفتر گرد آمدند. او عادت داشت که به همۀ تازه واردین شخصاً خوش‌آمد بگوید.

یک جوان به قابی که بر روی آن نوشته شده بود « موهبت » ( ( The Present اشاره کرد و پرسید: « می‌توانم بپرسم چرا این قاب را روی میزتان گذاشته‌اید؟ » او پاسخ داد: « حتماً، آنچه روی قاب نوشته شده، خلاصه‌ای از یک داستان روح افزاست که از یک مرد بزرگوار شنیده‌ام. دربارۀ شاد و موفق بودن است - به معنای وسیع کلمه - من آن را کمک بزرگی برای خود می‌دانم. »

چند نفر بر روی قاب خم شدند و به آن نگاه کردند.

یک زن پرسید: « می توانم آن را ببینم؟ »

« البته »

مرد کارت قاب شده را به دست او داد.

زن به آرامی آن را خواند و سپس به دست افراد دیگر داد.

آن زن پس از خواندن کارت پرسید: « به نظر می‌رسد در شرایطی که من الآن با آن روبرو هستم، کمک بزرگی باشد. »

سپس همچنان که کارت را به مرد باز می‌گرداند پرسید: « ما هم می‌توانیم داستان را بشنویم؟ »

سپس گروه به دور میز کنفرانس گرد آمدند. و مرد داستان « موهبت » را برایشان بازگو کرد. سپس چند رونوشت از کارت را از کشوی میزش بیرون آورد و بین آنها تقسیم کرد. « امیدوارم به اندازۀ من، برای شما هم مفید واقع شود. »

در مدت چند ماه بعد، چنین به نظر می‌رسید که برخی از کارمندان جدید به موهبت دست یافته باشند و به کمک آن ترقی کرده‌اند. ولی عده‌ای دیگر یا با بدبینی با آن روبرو شده بودند، یا با بی‌تفاوتی آن را فراموش کرده بودند.

چند وقت بعد، زن جوانی که دربارۀ کارت قاب شده پرسیده بود، به دفتر او وارد شد. چند مسئولیت دیگر به دست آورده بود و به نظر می‌رسید در کارش خبره باشد.

او گفت: « می‌خواهم از داستان « موهبت » تشکر کنم. من کارت را همراه خود دارم و اغلب به آن مراجعه می‌کنم. بسیار گرانبهاست. »

سپس دفتر مرد را ترک کرد.

با گذشت زمان، زن داستان را برای خانواده، دوستان، و همکاران شغلی‌اش نقل کرد.

بسیاری از کسانی که داستان را شنیده بودند، متحول شدند، و سـازمان خود را نیز متحول ساختند.

مرد خوشحال بود از اینکه می‌دید آنچه از پیرمرد شنیده است، به نسل بعدی کمک می‌کند.

چند دهۀ بعد، مرد که شاد و متحول شده و مورد احترام همگان قرارگرفته بود، خود پیرمردی شد. فرزندان او بزرگ شده بودند، و هر یک خانواده‌ای برای خود داشتند.

 

 

 همسرش به بهترین دوست و نزدیک‌ترین مونس او تبدیل شده بود. هرچند او بازنشسته شده بود، اما موهبت همچنان انرژی زیادی به او می‌داد. او و همسرش همواره به جامعه کمک می‌کردند.

یک روز، زوجی جوان با دختری کوچک، در خیابان آنها ساکن شدند. چندی نگذشت که دو خانواده با یکدیگر دیدار کردند. دختر کوچک از گوش کردن به حرف‌های « پیرمرد » لذت می‌برد. این کار برای پیرمرد سرگرم کننده و لذت‌‌بخش بود. مطلب ویژه‌ای دربارۀ او وجود داشت هر چند که دخترک نمی‌دانست آن مطلب چیست. پیرمرد شاد به نظر می‌رسید، و حضورش موجب احساس شادی در دخترک می‌شد، و احساس خوبی به خودش داشت.

دخترک حیران بود، « چه چیزی او را متفاوت کرده است. چگونه کسی اینچنین پیر، می‌تواند تا این اندازه شاد باشد؟ » یک روز دخترک از او سؤالی کرد. او لبخندی زد و دربارۀ « موهبت » برای او صحبت کرد.

دخترک ازشادی به هوا پرید. همچنان که دخترک برای بازی کردن بیرون می‌رفت، پیرمرد صدای او را شنید: « وای خدای من! »

« من امیدوارم که یک روزی یک کسی آن را به من بدهد ... »

« موهبت را!!! »       

--------------------------------

پس از داستان

بیل داستان را تمام کرد. لیزا گفت: « خیلی به این داستان نیاز داشتم. » او افزود: « همانطور که حتماً متوجه شده‌ای، یادداشت‌های زیادی برداشته‌ام. حتماً باید درباره‌اش خیلی فکر کنم. »

او چند لحظه ساکت ماند، و بر آنچه شنیده بود متمرکز شد و فکری کرد.

سرانجام لیزا گفت: « بیل، از اینکه داستان را برایم تعریف کردی متشکرم » سپس گفت: « مایلم از آن استفاده کنم، و ببینم برایم چه کار می‌کند. پس از این آيا می‌توانیم باز هم با هم صحبت کنیم؟ »

بیل پذیرفت: « البته »

لیزا گفت: « دیدن تو شانس بزرگی بود »، و پس از لحظه‌ای شادمانی و تعارفات معمول رفت.

پس از رفتن لیزا، بیل مایل بود بداند دوستش چه برداشتی از داستان داشته است. باید صبر می‌کرد و می‌دید.

سپس یک روز صبح هنگام کار و پس از ملاقات هفتگی با تیمش، بیل پیامی از منشی تلفنی خود دریافت کرد. پیامی از لیزا بود.

« بیل، هر وقت بتوانی می‌خواهم ناهاری را با هم بخوریم. »

چند روز بعد، بیل وارد رستورانی شد که لیزا طبق قرار قبلی‌شان آنجا بود. لیزا خسته یا مضطرب به نظر نمی‌رسید؛ بلکه کاملاً برعکس، بیل گفت: « لیزا حالت خیلی خوب به نظر می‌رسد، چه اتفاقی افتاده؟ »

لیزا لبخندی زد. « داستانی را که برایم تعریف کردی یادت هست؟ »

 

بیل سرش را تکان داد. « البته که یادم هست. »

خوب، پس از آن داستان اتفاقات بسیاری روی داد. دیگر نمی‌توانستم صبر کنم و چیزی در این‌باره به تو نگویم. »

« پس از ناهار قبلی متوجه شدم که تو نسبت به زمانی که با هم کار می‌کردیم خیلی تغییر کرده‌ای‌. و خیلی بهتر شده‌ای. بنابراین بیشتر دربارۀ داستان فکر کردم، زيرا آشكار بود كه اثر خوبي براي تو داشته است. »

« یک هفته بعد موقع کار باز هم این اتفاق برای من افتاد. از دست رئیسم ناراحت بودم. بیش از حد کار کرده و خسته بودم. او ما را مجبور کرده بود که برنامه‌های بازاریابی را تغییر دهیم، تغییری که به نظر من لازم نبود. دیگر هر کاری که از من می‌خواست، عذری می‌آوردم و مقاومت می‌کردم.»

« او دربارۀ تغییرات اقتصاد و بازار صحبت می‌کرد و اینکه ما باید خودمان را با وضع جدید هماهنگ کنیم. اما نمی‌خواستم در این‌باره چیزی بشنوم. »

« قبلاً هم این مطلب را گفته بود. او می‌گفت که به برنامۀ بازاریابی جدیدی نیاز داریم و اشاره کرد که من به موفقیت قبلی‌ام غره شده‌ام. » اولین واکنش من قطع کردن صحبت‌های او بود. عذر آوردم که پروژه‌های زیادی دارم که باید به آنها برسم.

اما قسمتی از داستان را به خاطر آوردم، آنجا که پیرمرد گفت، درس گرفتن از گذشته عاقلانه است، اما زندگی کردن در گذشته درست نیست! با تعجب دریافتم که برای مدت طولانی در گذشته زندگی کرده‌ام. »

« نگرانی زیادی از آینده دارم. زیرا فکر می‌کنم خود را برای آینده آماده نکرده‌ام. »

لیزا خندید و سپس گفت: « تصور می‌کنم وقتم را هر جای دیگری غیر از زمان حال صرف کرده باشم! »

« آنجا که مرد درمی‌یابد بودن در حال به معنای دانستن این است که در حال حاضر هدف چیست، و در مقابل آن چه باید کرد. »

« ابتدا کاملاً آن را نفهمیدم. اما هر بار از خودم می‌پرسیدم همین لحظه هدفم چیست؟ و چه کاری باید انجام دهم تا هدف به واقعیت تبدیل شود؟ »

« به عقب برگشتم تا یادداشت‌هایم را مرور کنم. یادداشت‌هایی که معنای آن را نمی‌فهمیدم. چند بار نوشتم، و سپس راه‌های متعددی برای استفاده از آموخته‌هایم پیدا کردم. سپس آن راه‌ها را امتحان کردم. »

« بار اول، یک روز صبح بود. من در منزل بودم و برای رفتن به سر کار آماده می‌شدم. سر میز صبحانه، هنگامی که پسرم از من خواست به او توجه کنم خیلی دست‌پاچه و کلافه شدم.

اما هنگامی‌که به حال تمرکز کردم و هدف خود را یافتم، توانستم توجهی را که پسرم از من خواست به او بدهم، و در واقع با او در حال بودم. من به خواسته‌های مهمش گوش می‌کردم. این کار، من و پسرم را خوشحال می‌کرد. حالا اغلب هر دوی ما از این لحظات لذت می‌بردیم. »

« تعجب‌آور است که با کمی تلاش می‌توانی در لحظۀ حال و اکنون باشی، اما چه تفاوت بزرگی ایجاد می‌کند. »

 

لیزا گفت: « من از اثر داستان واقعاً شگفت‌زده شده‌ام، این تاًثیر نه فقط بر من بلکه بر افراد دیگری که داستان را برایشان گفته‌ام واقعاً حيرت‌آور بوده است. »

بیل پرسید: « افراد دیگر؟ »

« خوب مثلاً یک روز یکی از فروشندگان ما، احساس می‌کرد در کارش موفق نیست. بنابراین پیشنهاد کردم با هم قهوه بخوریم.

هنگامی‌که پرسیدم چه چیزی سبب ناراحتی‌اش شده او گفت که درآمد او نسبت به همان روز سال قبل تقریباً به نصف رسیده است. پرسیدم چرا؟ و او گفت: هم اکنـون وضع بازار اسفبار است، هیچ‌کس نمی‌تواند در چنین شرایطی فروش خوبی داشته باشد. »

« سپس توضیح داد که به سختی کار کرده است. او به من گفت، رئیسم فکر می‌کند علت اینکه نمی‌توانم مانند گذشته فروش خوبی داشته باشم این است که رغبتی به کار ندارم. من باور نمی‌کنم. سال گذشته پول خوبی نصیب شرکت کردم. به نظر تو این چه معنایی دارد؟ »

ليزا گفت: « به این ترتیب بود که من داستان موهبت را برایش گفتم. خوب، این ماجرا سه هفته پیش اتفاق افتاد. سپس، روز بعد او با لبخندی رضایت‌بخش مقابل میزم ایستاد. پـرسیدم به چه می‌خندی؟

گفت: یک فروش بزرگ نصیبم شد. »

« مدتی باهم قدم زدیم. او گفت از وقتی یاد گرفته گذشته را رها کند و بیشتر در زمان حال زندگی کند، کارش بهتر شده است.

او گفت هنگامی‌که به میزان درآمدی که در گذشته داشته و به درآمد کم امسال خود فکر کرده، عصبانی می‌شده و مشتریان این عصبانیت را احساس می‌کردند. »

« و حالا که به نگاه منفی مشتریان فکر می‌کنم یادم می‌آید که دربارۀ چه چیزی فکر می‌کردم، به اینکه چقدر سخت است با آن نتیجۀ سال قبل، امسال نتیجۀ ضعیف‌تری بگیرم. »

« و سپس از خودم می‌پرسم: الآن هدفم چیست، کاری کنم که فروش خوب شود، یا به تقاضا و توقع مشتریان جواب مثبت دهم. »

« گاهی به خودم می‌آیم و می‌بینم آنچه موجب ناراحتی من است، برای آنها اهمیتی ندارد و درمی‌یابم که هدف من کمک کردن به مشتریان است تا آنچه می‌خواهند به دست بياورند. »

« هنگامی‌که توانستم گذشتـه را از ذهنم خارج کنم و کاملاً به حال بپردازم، روی این پرسش تمرکز کردم که در حال حاضر چگونه می‌توانم به برآورده کردن نیازهای مشتریان کمک کنم، و به چیز دیگری فکر نکردم. هنگامی‌که این کار را کردم – خدای من! – سیل بخت و اقبال به سویم سرازیر شد و سفارش‌های فراوانی دریافت کردم. »لیزا ادامه داد: « او دریافته است که بهترین کاری را که امروز می‌تواند انجام دهد، نیروی خود را صرف آن کند. و به این ترتیب واقعاً کنترل همه چیز را به دست گرفته است.

 

 

 و می‌گوید هنگامی‌که شروع به کار می‌کند، فشار روحی ناپدید می‌شود. چیز دیگری که او فهمیده این است که از کارش لذت می‌برد. »

« در حقیقت او یادداشت‌های زیادی از داستان برداشته. او یادداشت‌هایش را روی دیوار دفترش نصب کرده! من آنها را دیده‌ام. »

بیل نگاهی به دوستش انداخت و لبخندی زد. او گفـت: « فوق‌العاده است. آیا دربارۀ موهبت با شخص دیگری هم صحبت کرده‌ای؟ »

لیزا ادامه داد: « این کار را کرده‌ام! »

« چندی پیش یکی از همکارانم کارش به طلاق کشید. این حادثه صدمۀ زیادی به او زد و موجب عصبانیت او شد. در نتیجه تأثیر منفی بر کارش گذاشت. او نتوانست چند پروژه را به موقع به اتمام برساند و هنگامی‌که چند بار این اتفاق تکرار شد، رئیسش از او ناامید شد. »

یک روز غروب به خانۀ او رفتم. مدتی با هم صحبت کردیم، سرانجام داستان موهبت را به او گفتم. »

« چند روز بعد، دوستم کاسه‌ای روی میز من گذاشت. او گفت که هر وقت در حال نباشد و دربارۀ طلاق فکر کند و به شدت از دست شوهر سابقش عصبانی شود، به دفتر من می‌آید و یک دلار در کاسه می‌اندازد.

او گفت که اگر دیگر دلاری در کاسه نیندازد، به حساب او شام می‌خوریم. سپس خندید؛ او اطمینان داشت که آنقدر پول جمع می‌شود که هزینۀ یک شام گران را بپردازد. »

« چند هفتۀ اول، او هر یک ساعت به دفترم می‌آمد و یک یا چند دلار در کاسه می‌انداخت. هر بار که افسوس گذشته را می‌خورد که وای چنین و چنان شد، یک یا چند دلار خود را جریمه می‌کرد. رفته رفته، تعـداد دلارها کم شد؛ آنقدر که در یک هفته حتی یک دلار هم به کاسه اضافه نشد.

سـپس یک روز به من گفت که چقدر پول و وقت صرف فکر کردن به گذشـته شده و چقدر به خودش آسـیب رسانده اسـت. »

« او نمی‌توانست هنگام کار تمرکز کند، دوستان دلداری‌اش می‌دادند، و دیگر انرژی برایش باقی نمانده بود. به عوض اینکه انرژی‌اش را صرف بهبود زندگی کند، طوری رفتار می‌کرد که انگار هدفش آزردن و عصبانی شدن است. می‌گوید که هر چه بیشتـر گذشته را از ذهنش خارج کرده، بیشتر توانسته است بر زمان حال تمرکز کند. و ترسیم آیندۀ دلخواه کمک بزرگی به او کرده است. »

« حالا، هنگامی‌که پس از کار به سوی منزل می‌رود، برنامه‌ریزی می‌کند که هنگام رسیدن به خانه با فرزندانش چگونه رفتار کند. او خود را در حالتی نمی‌بیند که با خواندن روزنامه یا تماشای تلويزیون خود را از فرزندانش جدا کند. بلکه بیشتر خود را درحالتی می‌بیند که آرامش کامل دارد، و از بودن در خانه به همراه والدین دوست داشتنی خود، لذت می‌برد. از اینکه در منزل همه چیز بهتر شده، شگفت‌زده شده است. »لیزا گفت: « لازم به گفتن نیست، وضعیت کار دوستم اکنون خیلی بهتر شده است.

 

 

 چند نفر - به ویژه رئیسش – متوجه این تغییر شده‌اند. امروز صبح به دفتر کارم آمد و گفت هفتۀ آینده یک شام به یاد ماندنی را مهمان من هستی! »

بیل گفت: « لیزا، عالی است! »

لیزا پاسخ داد : « شگفت‌انگیز است، مگر نه؟ »

سپس افزود، « به شوهرم گفته‌ام که حالا من و دوستانم چقدر کیفیت کار خود را بهتر کرده‌ایم، و این امر را مدیون درس‌هایی هستیم که از داستان موهبت آموخته‌ایم. »

لیزا ادامه داد، « همسرم همیشه نگران پرداخت هزینه‌ها بود، مثلاً نگران پرداخت هزینۀ دانشکدۀ فرزندان دوقلویم، هرچند که آنها فقط پنج سال دارند! او به ترفیعش و اینکه بتواند درآمد بیشتری کسب کند تا خانۀ بزرگ‌تری بخریم، وسواس نشان می‌داد و نگران بود که در دوران بازنشستگی به حد کافی پول نداشته باشیم.

من عاشق احساس مسئولیت او و توجهش به خانواده بودم. اما از فشار روحی که به خودش وارد می‌کرد، نگران بودم. »

« یک روز عصر دربارۀ داستان از من پرسید. بنابراین شربت خنکی برایش ریختم و داستان را برای او گفتم. مطمئن نبودم توجهی بکند. اما پس از پایان داستان گفت، چیـزی که مرا متعجب می‌کند این است که اگر برای آینده برنامه‌ای داشته باشی، چطور می‌تواند از نگرانی‌ات بکاهد. زیرا آینده برایت شناخته شده‌تر می‌شود. »

« او پرسید، آن پیرمرد در داستان موهبت چه گفت؟ اگر می‌خواهی آینده بهتر از حال باشد، بهتر است برای آینده برنامه‌ریزی کنی! »

سپس افزود، « من فکر می‌کنم من و تو اغلـب این کار را نمی‌کنیم و این قصور بزرگی است. »

همسرم پیشنهاد کرد، « بیا روز یکشنبه را به وضع مالی‌مان سروسامان بدهيم. »

من قبول کردم و او گفت، « می‌توانیم در مدت کوتاهی امکانات مالی – و هر چه را که تو بگویی – گرد آوریم. او از این مطلب شاد به نظر می‌رسید. »

« ما یک جلسۀ بسیار خوب برنامه‌ریزی مالی داشتیم، ما به مسائل بسیاری پرداختیم که قبلاً به آنها بی‌توجه بودیم. »

« اواخر آن هفته همسرم نزد من آمد و مرا در آغوش گرفت. از او پرسیدم چه چیزی موجب خوشحالی او شده است و او گفت، احساس می‌کنم حالم خیلی بهتر شده است! »

پرسیدم « چرا؟ »

« گفت: دربارۀ آن داستان فکر می‌کنم، آنقدر به آینده چسبیده بودم که نمی‌توانستم از زمان حال لذت ببرم، از امروز! »

« کمر خود را شکستم که پول بیشتری جمع کنم، ناگهان دریافتم که اگر سالی یک میلیـون دلار هم درآمد داشته باشم، همیشه مسأله‌ای پیش می‌آید که خودمان را برای برخورد با آن آماده نکرده‌ایم. »

 

« او داشت متوجه می‌شد که برای اقتصاد آینده به سختـی کار کرده و از خانوادۀ خود لذتی نبرده است. او فراموش کرده بود که چرا به این سختی کار می‌کند و آن را در اولویت قرار داده است. »

او گفت که رفتارش طوری بوده که گـویی داشتن پول بیشتر از هدف اوست، تا اینکه به وسیلۀ آن پول از خانواده‌اش حمایت کند.

او گفت: « می‌دانم که باید قدر هر روز از عمرم را بدانم و آن را دوست داشته باشم، تا اینکه ثانیه‌ای به آینده فکر کنم. اگر فرزندانمان ببینند که من و تو با هم شاد هستیم، آنها هم بدون توجه به نوع خانه‌ای که در آن زندگی می‌کنند، یا نوع اتومبیلی که سوار می‌شوند، شاد خواهند بود. »

« گرچه برنامه‌ریزی برای آینده – همان کاری که هفتۀ گذشته انجام دادیم – مهم است، اما نباید در آینده زندگی کنیم. حالا تفاوت‌ها را می‌بینیم. »

لیزا برای لحظه‌ای ساکت ماند و به گفتگوی خود و همسرش فکر کرد و آنها را به یاد آورد. بیل لبخندی زد و سپس پرسید: « آیا موفق شده‌ای از این طرز فکر در کارت هم استفاده کنی؟ »

لیزا پاسخ داد: « بلی، اخیراً گزارشی به دستمان رسیده که نشان می‌دهد فروش یکی از شعبه‌هاي ما، آن هم فروش محصولی که محبوب‌ترین بوده، کاهش یافته است.

زمزمۀ قطع بودجه و اخراج کارکنان بالا گرفت، البته نه به آن صورت که در داستان اتفاق می‌افتد.

این خبر بسیاری از ما را مضطرب کرد، زیرا ممکن بود برخی از دوستانمان کارشان را از دست بدهند. از خودم پرسیدم چه کار می‌توانم بکنم. سپس دریافتم که ما باید بر ساخت محصولات بهتر و جدیدتر تمرکز کنیم. »

« یادداشتی برای همه فرستادم و درخواست کردم که دربارۀ آیندۀ محصولاتمان فکر کنند و یک جلسۀ دو ساعته را برای صبح روز بعد تدارک ببینند. »

« جلسه مملو از انرژی بود، و یک ساعت بیشتر از حد انتظارم طول کشید. اما نزدیک ناهار به نتیجه‌ای مطلوب دست یافتیم. »

غروب همان روز، افراد مختلف پیشنهاد‌های ارزشمندی دادند. من دریافتم که با برنامه‌ریزی برای آینده، به آنچه باید انجام دهیم، دست می‌یابیم و سپس می‌توانیم بر نیازهای شرکت در زمان حال مجدداً تمرکز کنیم.

« در پایان روز، به دیدن مسابقۀ لیگ تابستان فوتبال رفتم. و، هنگامی‌که آنجا بودم، بر زمان حال تمرکز کردم، و همۀ فکرهای دیگر دربارۀ آینده و محصولات را کنار گذاشتم. می‌توانستم فردا به این مسأله فکر کنم. »

« هنگامی‌که بازی پایان یافت، می‌توانستم همراه دخترم در حال بمانم، و این چیزی بود که هرگز تجربه نکرده بودم. البته من دریافتم که بودن در حال اهمیت دارد، اما حال همیشه تغییر می‌کند. و دانستم داشتن هدف سبب می‌شود هر کاری انجام می‌دهم، مسیر روشن‌تری را دنبال کنم. »

 

 

« حالا می‌فهمم که اگر بر آنچه هم اکنون وجود دارد تمرکز کنم، کارم را بهتر انجام می‌دهم. و من تنها نیستم، زیرا بسیاری از افراد خانواده‌ام یاد گرفته‌اند که هنگام کار به این صورت رفتار کنند. »

بیل پرسید: « آیا یادداشت‌های خود را با آنها در میان می‌گذاری؟ »

لیزا پاسخ داد: « در واقع این کار را می‌کنم. من یادداشت‌های خود را به صورت یک داستان درآورده‌ام تا بهتر آن را به خاطر بسپارم. سپس آن را با افراد بسیاری در میان گذاشته‌ام. »

« قبول دارم که همۀ افرادی که داستان راشنیده یا خوانده‌اند، از آن بهره نخواهند برد. چند نفری در کارشان استفاده‌ای از داستان نمی‌کنند. اما آنهایی که داستان را به کار می‌برند، نتایج ثمربخشی به دست خواهند آورد. »

سپس ادامه داد: « تفاوت مهمی ایجاد می‌کند! »

لیزا پیشنهاد کرد: « ممکن است بخواهی خودت آن را آزمایش کنی. »

بیل گفت که دوست دارد این کار را بکند، و به زودی ترتیبی می‌دهد تا از آن استفاده کند.

لیزا به ساعتش نگاه کرد، وقت رفتن بود. او کیفش را برداشت و گفت: « جداً می‌خواهم از تو تشکر کنم بیل، تشکر از اینکه داستان موهبت را به من دادی. داستان همه چیز را تغییر داده است. »

بیل گفت: « قابلی نداشت، خوشحالم که از داستان استفادۀ مفیدی کرده‌ای. و کار خوبی کردی که داستان را در اختیار افراد دیگری قرار دادی تا افراد بیشتری در حال زندگی و کار کنند. و خانوادۀ آنها بهرۀ بیشتری ببرند. همچنان که خودت هم بهره‌مند شدی. »

لیزا گفت: « خوب، این راهنمای خوبی است که هنگام کار بر روی یک پروژه یا موقع صرف وقت با خانواده از آن استفاده خواهم کرد. »

او گفت: « این داستان به انسان روح می‌دهد،و یک راهنمای عملی برای اوست. »

« تصمیم قطعی دارم که در سازمان خودم بیشتر از آن استفاده کنم. هنگامی‌که راه مؤثری کشف می‌کنی، می‌خواهی افراد بسیاری از آن بهره‌مند شوند، همانطور که خودت از آن بهره‌مند شده‌ای. »

او اضافه کرد: « هنگامی‌که مردم، در کار منزل، شاد و موفق باشند، برای همه بهتر است. »

بیل لبخندی زد و گفت: « بر سر رفیق "بدبین" من چه آمد؟ »

لیزا لبخندی زد و گفت: « شاید او هم به خودش داده باشد. یک ... موهبت!!!