بخش 3 کتاب پنیر
مذاکرهای در عصر همان روز
وقتی مایکل داستان را تمام کرد، نگاهی به اطراف اتاق انداخت و دید که همکلاسیهای سابقش به او لبخند میزنند.
چند نفر از آنها از او تشکر کردند و گفتند نتایج خیلی خوبی از این داستان گرفتهاند.
ناتان پرسید:
- نظرتان دربارهی این که قرار دیگری بگذاریم و راجع به آن بحث کنیم چیست؟
بیشتر آنها موافق بودند، بنابراین ترتیب ملاقاتی را برای قبل از شام دادند. عصر آن روز، پس از آن که در سالن یک هتل جمع شدند، شروع کردند به شوخی و مجسم کردن خودشان در هزارتو و پیدا کردن پنیر.
سپس آنجلا با خوشرویی از گروه پرسید:
خب، شما در این داستان کدام بودید؟ اسنیف، اسکری، « هم » یا « ها »؟
کارلوس جواب داد:
خب، من امروز بعدازظهر داشتم دربارهی همین موضوع فکر میکردم. به خوبی زمانی را به یاد میآورم که تاجر کالای ورزشی بودم و در همان دوران با تغییر شدیدی روبرو شدم.
من، اسنیف نبودم و وضعیت را بو نکشیدم و تغییر سریع را ندیدم. مطمئناً اسکری هم نبودم، زیرا فوراً دست به کار نشدم.
بیشتر شبیه « هم » بودم، که میخواست در منطقهی امن خودش بماند. در حقیقت نمیخواستم با تغییر کنار بیایم. حتی نمیخواستم تغییر را ببینم.
مایکل که به نظر میرسید زمان زیادی از وقتی که او و کارلوس در مدرسه دوستان نزدیکی بودند نگذشته است گفت:
- رفیق، ما این جا در مورد چه چیزی بحث میکنیم؟
کارلوس گفت:
یک تغییر غیر منتظرهی کاری.
مایکل خندید:
- اخراجت کردند؟
فقط همین را بگویم که نمیخواستم به دنبال پنیر جدید بروم و فکر میکردم برای اثبات این که نباید تغییری در من رخ دهد، دلیل خوبی دارم. بنابراین آن موقع خیلی ناراحت بودم.
بعضی از همکلاسیها که در آغاز بحث ساکت بودند، حال راحتتر شروع به صحبت کردند و وارد بحث شدند، از جمله فرانک که به ارتش ملحق شده بود.
فرانک گفت:
- « هم » مرا به یاد یکی از دوستانم میاندازد. بخشی که او در آن کار میکرد در شرف انحلال بود اما دوستم نمیخواست آن را بپذیرد.
شرکت دائماً کارمندان را جابجا میکرد. ما همه سعی کردیم با او در مورد فرصتهای بسیاری که شرکت در اختیار کارمندان انعطافپذیر قرار میداد صحبت کنیم، اما او اعتقاد داشت که مجبور به تغییر نیست. وقتی که بخش او بسته شد، او تنها کسی بود که تعجب کرد. اکنون دوران سختی را میگذراند، چرا که مجبور است خودش را با تغییری که فکرش را نمیکرده تطبیق بدهد.
جسیکا گفت:
- من هم فکر نمیکردم که تغییر هرگز برای من اتفاق بیفتد. اما « پنیر من » بیش از یک بار جابجا شده، مخصوصاً در زندگی شخصیام، که آن را بگذاریم برای بعد.
بسیاری از آنها خندیدند به جز ناتان.
ناتان گفت:
شاید همهی نکته همین باشد که تغییر برای همهی ما اتفاق میافتد؛ و اضافه کرد:
- ای کاش خانوادهام قبلاً این داستان پنیر را شنیده بودند. بدبختانه ما نمیخواستیم تغییراتی که در کاسبیمان رخ میداد بپذیریم و حال دیگر خیلی دیر شده، چون در حال حاضر مجبور شدهایم که بسیاری از فروشگاههایمان را ببندیم.
این موضوع خیلیها را در گروه متعجب کرد، برای اینکه آنها فکر میکردند ناتان خوش شانس است، چون شغلی امن و ثابت داشت که میتوانست سالهای متمادی به آن تکیه کند.
جسیکا کنجکاوانه پرسید:
- چی شد؟
ناتان گفت:
وقتی که فروشگاههای بزرگ، با کالاهای مختلف و قیمتهای پایین، به شهر آمدند، فروشگاههای کوچک زنجیرهای ما ناگهان از مد افتاد، و ما واقعاً نتوانستیم با آنها رقابت کنیم. حالا میتوانم بفهمم ما به جای این که مثل اسنیف و اسکری باشیم، بیشتر شبیه « هم » بودهایم.
چون همان جایی که بودیم ماندیم و تغییر نکردیم؛ دائماً سعی کردیم آن چه را که در شرف وقوع بود نادیده بگیریم، و اکنون به دردسر افتادهایم.
ای کاش میتوانستیم از « ها » چند درس بگیریم، زیرا ما مطمئناً نتوانستیم به خومان بخندیم و روشمان را تغییر بدهیم.
لورا، که در تجارت زن موفقی بود و تا کنون فقط گوش میکرد و خیلی کم حرف زده بود گفت:
- من هم بعدازظهر دربارهی این داسـتان فکر کردم. فکر کردم ببینم چهطور میتوانم بیشتر شبیه « ها » باشم، اشتباهاتم را ببینم، به خودم بخندم تغییر نمایم و بهتر عمل کنم.
او ادامه داد و گفت:
کنجکاوم بدانم چند نفر این جا هستند که از تغییر میترسند؟
هیچ کس جواب نداد. او پیشنهاد کرد:
- چهطور است دستمان را بالا ببریم.
فقط یک دست بالا رفت.
خوب به نظر میرسد که ما در گروهمان فقط یک آدم صدیق داریم!
سپس ادامه داد:
- ممکنه از سؤال بعدی بیشتر خوشتون بیاد. چند نفر اینجا هستند که فکر میکنند دیگران از تغییر میترسند؟
عملاً همه دستها بالا رفت و همه شروع به خندیدن کردند.
لورا گفت:
این به ما چی میگه؟
ناتان جواب داد:
- مطمئناً بعضی اوقات ما حتی از ترس خود بیخبریم. من هم وقتی که برای اولین بار این داستان را شنیدم، از ترس خود آگاه نبودم، اما از این سؤال بسیار خوشم آمد که پرسید اگر نمیترسیدی، چه میکردی؟
بعد جسیکا اضافه کرد:
- خب، آنچه که من از این داستان فهمیدم این است که تغییر همه جا اتفاق میافتد، و زمانی من میتوانم بهتر عمل کنم که بتوانم به سرعت خود را با آن تطبیق دهم. یادم میآید سالها پیش، سازمان ما فروش یک دایرةالمعارف بیست و چند جلدی را به عهده داشت. یک نفر سعی کرد بگوید که ما باید همهی دایرةالمعارفها را در یک دیسک کامپیوتر ذخیره کنیم و به قیمت کمتری بفروشیم، چرا که میتوان اطلاعات را به سهولت به روز کرد، و هزینهی تولید نیز بسیار کم خواهد شد و نیز افراد بیشتری قادر به خرید آن خواهند بود.
اما، ما مخالفت کردیم.
ناتان پرسید:
چرا شما مخالفت کردید.
- برای این که معتقد بودیم ستون اصلی تجارت ما را فروشندگان سیار تشکیل میدهند و حفظ این نیروی فروش بستگی به درآمد آنها از فروش محصولات ما داشت. ما تا مدت مدیدی در این کار موفق بودیم و فکر میکردیم که این موفقیت برای همیشه ادامه خواهد داشت.
لورا گفت:
- در این داستان شاید تکبر ناشی از موفقیت « هم » و « ه ا» همین معنا را داشته باشد. آنها هم به این مسئله بیتوجه بودند که نیاز دارند روشی را که زمانی مؤثر بوده تغییر دهند.
ناتان گفت:
- بنابراین شما فکر کردید تننها پنیری که میتوانید داشته باشید، همان پنیر قدیمی است؟
بله، و میخواستیم دو دستی به آن بچسبیم!
- وقتی من به اتفاقات گذشته فکر میکنم میبینم فقط این دیگران نیستند که پنیر را جابجا میکنند، بلکه پنیر دورهای دارد، و سرانجام به پایان میرسد.
- به هرحال ما تغییر نکردیم. اما یک رقیب این کار را کرد و فروش ما به شدت کاهش یافت و تا امروز دورهی سختی را میگذرانیم. اکنون تغییرات بزرگ تکنولوژیکی در صنعت در حال وقوع است و به نظر نمیرسد که کسی در شرکت بخواهد خود را درگیر آن کند. این وضع تا حدودی نگران کننده است. فکر میکنم که احتمالاً به زودی شغلم را از دست میدهم.
کارلوس با صدای بلند گفت:
- زمان، زمان ورود به هزارتو است.
همه خندیدند، از جمله جسیکا.
کارلوس به طرف جسیکا برگشت و گفت:
خوب است که تو میتوانی به خودت بخندی.
فرانک به دیگران گفت:
این همان چیزی است که من از داستان دریافتهام. من اغلب خودم را خیلی جدی میگیرم اما متوجه شدم چگونه « ها » وقتی که توانست به خود و کارهایش بخندد ( ha ) تغییر کرد. تعجبی ندارد که اسمش « ها » بود.
گروه تازه متوجه بازی آشکار با کلمات شد.
آنجلا سؤال کرد:
آیا « هم » اصلاً تغییر کرد و پنیر جدید را یافت؟
الین گفت:
- بله من فکر میکنم پیدا کرد.
کوری گفت:
- من فکر نمیکنم. بعضی آدمها هرگز تغییر نمیکنند و بهای آن را نیز میپردازند. من در شغل پزشکی خود اشخاصی را مانند « هم » میبینم؛ آنها پنیرشان را حق مسلم خود میدانند و وقتی از آنها گرفته شود خود را قربانی حس میکنند و دیگران را مقصر میدانند. آنها بیشتر از افرادی که رها میکنند و به حرکت ادامه میدهند بیمار میشوند.
سپس ناتان به آهستگی، انگار که با خود حرف میزند، گفت:
- من حدس میزنم که سؤال این است: چه چیزی را رها کنیم و به سوی چه چیزی حرکت کنیم؟
برای یک لحظه کسی چیزی نگفت.
ناتان گفت:
- باید اعتراف کنم که من آنچه را که برای فروشگاههایی مانند فروشگاههای ما در قسمت دیگر کشور در حال وقوع بود، متوجه شدم. اما، امیدوار بودم که بر ما اثر نگذارد. گمان میکنم اگر انسان بتواند به استقبال تغییر برود بهتراز آن است که منتظر شود تغییر روی دهد و سپس خود را با آن منطبق کند. شاید ما باید خودمان پنیرمان را حرکت بدهیم؟
فرانک پرسید:
منظورت چیست؟
ناتان گفت:
- دست خودم نیست، ولی به کرّات به این مسئله فکر میکنم که اگر ما همهی قدیمیمان را به موقع فروخته بودیم و به جای آن یک فروشگاه جدید و بزرگ ساخته بودیم که با بهترینها رقابت کند، امروز ممکن بود این جا نباشیم؟
لورا گفت:
- شاید منظور « ها » وقتی که روی دیوار نوشت:
از ماجراجویی لذت ببرید و با پنیر حرکت کنید.
همین بود.
فرانک گفت:
- فکر میکنم بعضی چیزها نباید تغییر نکند. مثلاً ارزشهای اصلی.
اما اکنون پی میبرم که اگر در زندگی زودتر با "پنیر" حرکت کرده بودم موفقتر میشدم.
- خب مایکل داستان کوتاه و خوبی بود.
ریچارد که بدبین کلاس بود گفت:
- اما واقعاً شما چهطور در شرکت خود از این موضوع استفاده کردید؟
گروه هنوز نمیدانست که ریچارد خودش دارد تغییراتی را تجربه میکند. اخیراً از همسرش جدا شده بود و میکوشید بین کار، و بزرگ کردن بچههایش تعادلی برقرار کند. مایکل جواب داد:
- میدانی، من همانطور که گفته شد، تصور میکردم کارم فقط حل و فصل مشکلات روزانه است، در حالیکه آن چه باید انجام میدادم آیندهنگری و توجه به مسیر آیندهی شرکتمان بود. آیا میتوانی تصور کنی که چگونه این مسایل تمام بیست و چهار ساعت مرا پرکرده بود. من در کشاکش مسائل بودم و نمیتوانستم خود را رها کنم، بهطوری که کسی تاب تحمل مرا نداشت.
لورا گفت:
- پس به جای هدایت کردن فقط اداره میکردی.
مایکل گفت:
- دقیقاً، بعداً وقتی که داستان « چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟ » را شنیدم پیبردم که کار من باید رسم کردن تصویر پنیر جدیدی باشد که همهی ما در پی آن بودیم و با یافتن آن، میتوانستیم از تغییر و موفقیت لذت ببریم؛ چه در کار و چه در زندگی.
ناتان پرسید:
- در سر کار چه کردید؟
خب، وقتی من از کارمندان شرکتمان پرسیدم که آنها شبیه کدام یک از شخصیتهای داستان هستند، دیـدم که همـه آن شـخصیتهـا را در شـرکت داشـتهایم، و متوجه شـدم که به اسـنیفهـا، اســکریهـا، « هم »ها و « ها »ها، هر کدام باید بهطور متفاوتی برخورد شود.
اسنیفهای ما میتوانستند تغییرات را در بازار بو بکشند. بنابراین آنها به ما کمک کردند که دید شرکت خود را امروزی کنیم. آنها تشویق شدند تا برای جلب مشتری بیشتر، تغییراتی را که لازم است در محصولات جدید صورت پذیرد، مشخص کنند.
اسنیفها به ما گفتند از اینکه میتوانند در بخشی کار کنند که وظیفهاش تشخیص وضعیت و تغییر به موقع است، بسیار لذت میبرند.
اسکریهای ما دوست داشتند که فعال باشند بنابراین، ما آنها را پیشاهنگ حرکتمان کردیم. آنها فقط احتیاج داشتند کنترل شوند که به جهت اشتباهی حرکت نکنند و سپس برای فعالیتهایشان، یعنی آوردن پنیر جدید، پاداش گرفتند.
آنها کار کردن در سازمانی را که به فعالیت و نتایج کارشان ارج مینهاد دوست داشتند.
آنجلا پرسید:
دربارهی « هم »ها و « ها »ها چی؟
مایکل جواب داد:
- متأسفانه « هم »ها لنگرهایی بودند که سرعت ما را کم میکردند. آنها یا زیادی راحت بودند یا خیلی از تغییر کردن میترسیدند. بعضی از « هم »های ما فقط زمانی تغییر کردند که ما برایشان تصویری واضح از فایدهی تغییر در کارشان ترسیم کردیم.
« هم »های ما به ما گفتند که میخواهند در جای امنی کار کنند، بنابراین تغییرات باید برای آنها قابل درک باشد تا حس امنیتشان را افزایش دهد. وقتی به خطر واقعی عدم تغییر پیبردند، بعضـی از آنـها عوض شــدند و خوب عمل کـردند. این نگرش بیشــتر به ما کمـک کـرد که بیشــتر « هم »ها را به « ها » تبدیل کنیم.
فرانک پرسید:
با « هم »هایی که تغییر نکردند چه کردید؟
مایکل با تأسف گفت:
- مجبور شدیم آنها را مرخص کنیم.
- ما میخواستیم همهی کارمندانمان را نگه داریم، اما میدانستیم که اگر تجارت ما به سرعت کافی تغییر نکند، همه به دردسر میافتیم.
سپس گفت:
- خبر خوب اینکه، با اینکه « ها »های ما در آغاز تردید داشتند، به اندازهی کافی روشنفکر بودند که چیز جدیدی یاد بگیرند، به نحو متفاوتی عمل کنند، و خود را به موقع تطبیق بدهند تا موفقیتمان را موجب شوند.
- آنها انتظار تغییر را داشتند، و آن را جستجو میکردند. از آنجایی که طبیعت بشر را میشناختند به ما کمک کردند تا تصویری واقعی از پنیر جدید ترسیم کنیم که عملاً برای همه قابل درک باشد. آنها به ما گفتند، میخواستند در سازمانی کار کنند که به کارمندانش اعتماد به نفس و امکاناتی برای تغییر بدهد.
به ما کمک کردند شوخطبعیمان را همانطور که به دنبال پنیر جدید میرفتیم حفظ کنیم.
ریچارد گفت:
تو همهی اینها را از یک داستان کوچک فهمیدی؟
مایکل لبخند زد:
- فقط از داستان نه، بلکه استنباط شخصیمان بود که موجب عملکرد متفاوتمان شد.
آنجلا اعتراف کرد: من تا حدودی مثل « هم » هستم، بنابراین برای من مؤثرترین قسمت داستان جایی بود که « ها » به ترسش خندید و شروع کرد به ترسیم تصویری در ذهنش، تا جایی که خود را در حال لذت بردن از پنیر جدید دید، و همین امر از وحشت حرکت به سوی هزارتو کاست، و آن را خوشایندتر کرد و سرانجامها به نتیجه بهتری رسید. این همان کاری است که من اغلب دلم میخواهد انجام دهم.
فرانک پوزخند زند:
- پس حتی « هم »ها هم بعضی اوقات میتوانند فایدهی تغییر کردن را بفهمند.
کارلوس خندید:
- مثل فایدهی حفظ کردن شغلشان.
آنجلا افزود:
- یا حتی کسب یک ترفیع.
ریچارد که در تمام مدت مذاکره اخم کرده بود، گفت:
- رئیسم اخیراً به من میگوید که سازمان احتیاج به تغییر دارد. اما من فکر میکنم منظورش اینست که من به تغییر احتیاج دارم. ولی من نخواستم بپذیرم و گمان میکنم هرگز نفهمیدم واقعاً پنیر جدیدی که او سعی میکرد ما را به آن طرف هدایت کند چه بود؟ یا چگونه من میتوانستم از آن سود ببرم.
ریچارد با تبسم گفت:
- باید اعتراف کنم که تصور دیدن پنیر جدید و لذت بردن از آن برایم خوشایند است. چون به این ترتیب، همه چیز ساده تر به نظر می رسد. انسان وقتی می بیند که چگونه می تواند شرایط را بهتر کند، بیشتر به تغییر علاقمند می شود. شاید بتوانم در زندگی شخص ام، از این موضوع استفاده کنم.
او اضافه کرد:
- به نظر میرسد بچههای من فکر میکنند هیچچیز نباید در زندگیشان تغییر یابد. فکر میکنم آنها مانند « هم » رفتار میکنند، و به همین دلیل عصبیاند و احتمالاً از آینده میهراسند. شاید من تصویر واقعی پنیر جدید را برای آنها ترسیم نکردهام. احتمالاً به این علت که من خود نیز آن را نمیبینم.
گروه کاملاً ساکت بود، و چند نفری به زندگی شخصی.شان فکر میکردند.
جسیکا گفت:
- خب، بیشتر افراد این جا دربارهی شغلشان صحبت کردند، اما همانطور که من به داستان گوش میدادم دربارهی زندگی شخصیم فکر کردم. تصور میکنم رابطهی فعلی من پنیر کهنه است که مقدار زیادی کپک ناجور روی آن را پوشانده است.
کوری از روی موافقت خندید:
- من هم همینطور، احتمالاً احتیاج دارم از یک رابطه بد، خود را رها سازم.
آنجلا موافقت کرد:
- یا شاید پنیر کهنه فقط رفتار کهنه ما باشد. آنچه ما واقعاً احتیاج داریم ار آن رها شویم همین رفتاری است که سبب رابطهی بد ما میشود. پس بهتر است عاقلانهتر عمل کنیم.
کوری پرید و گفت:
- آی خوب گفتی! پنیر جدید یک رابطهی جدید است با همان شخص.
ریچارد گفت:
- من رفته رفته متوجه میشوم مفهوم این داستان از آنچه که فکر میکردم بیشتر است. من از این طرز فکر که به جای گذشتن از رابطه، بهتر است از رفتار کهنه بگذریم خیلی بیشتر خوشم میآید.
تکرار همان رفتار همیشگی، باعث نتیجه تکراری میشود. در مورد کار هم همین مسئله صدق میکند. شاید من باید به جای تغییر شغل، روش کار خود را تغییر دهم. احتمالاً اگر تا به حال این کار را کرده بودم موقعیت بهتری داشتم.
سپس، بکی که در شهر دیگری زندگی میکرد اما برای تجدید دیدار آمده بود، گفت:
- همانطور که به داستان و زندگیهای دیگران گوش میکردم مجبور شدم به خودم بخندم. من برای مدتهای طولانی مثل « هم » بودم، مِن و مِن ( hem ) میکردم و از تغییرمیترسیدم، و متوجه این نبودم که چطور دیگران هم همین کار را میکردند.
متأسفانه بدون اینکه خودم بفهمم، این را به بچههایم هم منتقل کردهام. اکنون که دربارهی آن فکر میکنم پی میبرم که تغییر واقعاً میتواند ما را به جایی جدید و بهتر راهنمایی کند؛ اگر چه ما در آن زمان از آن وحشت داریم. من زمانی را به یاد میآورم که پسر ما در سال دوم دبیرستان بود و شغل همسرم ما را ملزم کرد که از ایالت ایلی نویز به ایالت ورمونت برویم.
پسرمان از اینکه مجبور بود دوستانش را ترک کند، ناراحت بود. او شناگری برجسته بود ولی مدرسهاش در ورمونت تیم شنا نداشت. به همین دلیل از این جابجایی عصبانی بود. اما پس از مدتی عاشق کوههای ورمونت شد؛ اسکی را شروع کرد و به تیم اسکی کالجش ملحق شد و حال با رضایت خاطر در کلرادو زندگی میکند.
اگر این داستان پنیر را قبلاً شنیده بودیم میتوانستیم خانوادههایمان را از مقدار زیادی فشار عصبی نجات بدهیم.
جسیکا گفت:
- من به خانه میروم تا این داستان را برای خانوادهام تعریف کنم. از فرزندانم میپرسم که آنها فکر میکنند من کدام هستم؟ اسنیف، اسکری، « هم » یا « ها »؟ و هم این که خودشان کداماند؟ ما میتوانیم دربارهی آن چه که حس میکنیم پنیر قدیمی خانوادهی ماست و آنچه که میتواند پنیر جدید ما باشد، صحبت کنیم.
ریچارد گفت:
- فکر خوبی است.
همه از این مسئله تعجب کردند؟ حتی خودش. سپس فرانک عقیده اش را گفت:
من تصمیم دارم بیشتر مثل « ها » باشم. با پنیر حرکت کنم و از آن لذت ببرم.
تصمیم دارم این داستان را به دوستانی که نگران ترک ارتشاند بدهم و به آنها نشان دهم که تغییر چه مفهومی میتواند داشته باشد. فکر میکنم به بحث خوبی منجر شود.
مایکل گفت:
- بسیار خوب، بله، به این طریق ما تجارت خود را بهبود بخشیدیم، دربارهی آن چه که از داستان دستگیرمان شد و این دکه چطور میتوانیم آن را برای بهبود وضعیت خود به کار بریم چندین مذاکره داشتیم، عالی بود، برای این که ما زبانی را یافته بودیم که با ان به نحو خوشایندی میتوانستیم دربارهی چگونگی برخورد با تغییر، صحبت کنیم و این بسیار مؤثر بود، مخصوصاً وقتی که این بحث در شرکتمان عمیقتر گسترش یافت.
ناتان پرسید:
منظورت از کلمهی عمیقتر چیست؟
مایکل پاسخ داد:
- خب، هرچه بیشتر به درون شرکت میرفتیم اشخاص بیشتری را پیدا میکردیم که احساس میکردند قدرت کمتری دارند.
آنها به شکل قابل درکی از تغییری که ممکن بود از بالا تحمیل شود میترسیدند. بنابراین در مقابل تغییر ایستادگی میکردند. بهطور خلاصه، تغییری که تحمیلی است، مخالفت بر میانگیزد.
اما، وقتی که داستان پنیر بدون کم و زیاد در سازمان با همه درمیان گذاشته شد، به ما کمک کرد که بخندند، یا حداقل به وحشتهای گذشتهشان لبخند بزنند و به حرکت ادامه دهند.
مایکل اضافه کرد: ای کاش من این داستان پنیر را زودتر شنیده بودم.
کارلوس پرسید :
- چهطور؟
مایکل پاسخ داد:
برای اینکه ما آن قدر دیر متوجه شدیم به تغییر احتیاج داریم که دیگر تجارت ما به نحو بدی زمین خورده بود. آن چنان که مجبور به مرخص کردن کارمندانمان شدیم. همانطور که قبلاً گفتم، تعدادی از آنها خم دوستان خوب ما بودند.
این برای همهی ما مشکل بود. در هر صورت چه آنهایی که ماندند و چه اغلب آنهایی که رفتند، گفتند که داستان پنیر، به آنها کمک کرد تا به اوضاع به گونهای دیگر بنگرند و آن را بهتر تحمل کنند.
آنهایی که مجبور به رفتن و جستجوی شغل جدیدی شدند، گفتند در آغاز درک اوضاع جدید برایشان مشکل بوده است اما، یادآوری این داستان به آنها کمک بزرگی کرد.
آنجلا پرسید:
بیشتر چه چیزی به آنها کمک کرد؟
مایکل جواب داد:
به من گفتند بعد از آن که بر ترسشان غلبه کردند، بهترین چیز پی بردن به این نکته بود که پنیر جدیدی خارج از اینجا در انتظارشان است. گفتند که تجسم تصویری از پنیر جدید، و موفقیتشان در یک شغل جدید، به آنها احساس خوبی میداد و کمکشان میکرد که در مذاکرات مربوط به کارشان موفقتر باشند.
چندین نفر از آنها شغلهای بهتری به دست آوردند.
لورا پرسید:
آن افرادی که در سازمان شما ماندند چه؟
مایکل گفت:
- به جای شکایت از تغییرات، گفتند که فقط پنیرشان جابجا شده و به جستجوی پنیر جدیدی رفتند، که هم موجب صرفهجویی در وقت شد و هم فشارهای عصبی را کم کرد.
طولی نکشید افرادی که مقاومت کرده بودند نتیجهی تغییر را دیدند و حتی خودشان در به وجود آوردن تغییر پا پیش گذاشتند.
کوری گفت:
- فکر میکنید چرا آنها تغییر کردند؟
مایکل گفت:
- پس از این که در شرکت، فشارهای کارکنان بر یکدیگر تغییر یافت دگرگون شدند.
او پرسید:
- در بیشتر شرکتهایی که شما کار کردهاید، وقتی تغییر از طرف رؤسای بالا اعلام میشود چه اتفاقی رخ میدهد؟ آیا بیشتر کارمندان میگویند که عقیدهی خوبی است؟ یا میگویند بد است؟
فرانک جواب داد:
- میگویند بد است؟
مایکل هم تأیید کرد:
- بله اما میدانید چرا؟
کارلوس گفت:
- برای این که کارمندان میخواهند اوضاع همانطور بماند، و فکر میکنند تغییر برای آنها بد خواهد بود. وقتی شخصی میگوید تغییر فکر بدی است، دیگران هم تأیید میکنند.
مایکل گفت:
بله این نظر واقعیشان نیست، بلکه آنها به این دلیل موافقت میکنند که با دیگران هم رنگ باشند. آن چه باعث جلوگیری از نوآوریها و تغییرات میشود، اکثراً همین فشارهای کارکنان بر روی یکدیگر است.
بکی سؤال کرد:
- خب بعد از این که این کارمندان این داستان را شنیدند چه تغییراتی رخ داد؟
مایکل خیلی روشن گفت:
- اثر فشارهای پرسنل و کارکنان بر روی یکدیگر از بین رفت، برای این که هیچ کس نمیخواست مثل هم باشد. حتی ممکن است خودشان را تغییر داده باشند. چرا شما این داستان را در دیدار قبلی به ما نگفتید؟ این داستان میتوانست مؤثر باشد.
ما یکل گفت:
البته که بهترین اثر را میگذاشت، به خصوص وقتی که در سازمان شما همه این داستان را بدانند. این سازمان میتواند یک مؤسسهی بزرگ باشد یا یک کسب و کار کوچک، یا حتی خانوادهتان؛ به این دلیل که یک سازمان، فقط وقتی تغییر میکند که افراد آن تغییر کنند.
سپس آخرین نظرش را گفت:
- وقتی ما تأثیر این داستان را دیدیم، آن را به افرادی که با آنها رابطهی تجاری داشتیم دادیم، زیرا میدانستیم آنها با تغییر سر و کار دارند. به آنها اعلام کردیم که ممکن است ما، پنیر جدید و یا طرفهای بهتری برای موفقیت داشته باشیم. این اقدام به کسب و کاری جدید منتهی شد.
این تجربه به جسیکا چندین ایده داد، و یادش آمد که فردا صبح زود، تعدادی تماس کاری داشته است. به ساعتش نگاه کرد و گفت:
- وقت آن است که من این مرکز پنیر را ترک و مقداری پنیر جدید پیدا کنم.
گروه خندیدند و خداحافظی کردند. بیشتر آنها میخواستند به صحبت ادامه دهند، اما مجبور بودند آن جا را ترک کنند. هنگام رفتن از مایکل تشکر کردند.
او در جواب گفت:
- من از این که شما داستان را تا این حد سودمند یافتید بسیار خوشحالم و امیدوارم به زودی این فرصت را بیابید که آن را با دیگران در میان بگذارید.